یک فنجان قهوه میریزم لب پنجره می ایستم بوی تلخی قهوه با بوی بارون قاطی میشه بارون بند اومده اما من دلم میخواست هنوز بارون میومد تا صداش افکارمو بهم میریخت و انقدر فیلم وار اتفاق این چند وقت اخیر تو سرم تکرار نمیشد تا مثلا من به فلانی پیام نمیدادم و با اون کس بیرون نمیرفتم ... یخورده از قهوه ام میخورم به این قسمت که میرسم یچیزی رو قفسه سینم سنگینی میکنه انگار که باز از اول میخوام اعتراف کنم و هیجان اون موقع بهم دست میده اما ناخودآگاه گلوم میگیره سخت بود گفتنش ولی من اون دوکلمه که همه جون میکنن تا یه عمر به هم بگن و گفتم . اما دردی از من دوا نکرد فقط اندوه دیگه ایی به دردای من اضافه کرد ...
میدونی من پشیمون نیستم فقط به اندازه ی ۲۰۶ عدد استخوانی که در بدن دارم غمگینم ! و دلم میخواد برم یجای دور خیلی دور روی تپه ایی ، صخره ایی ، بلندای جایی تنها برای مدت طولانی بشینم پاهامو تو شکمم جمع کنم به تمام این روزها به تمام این اعترافا فکر کنم
...
ما را در سایت گویا زندگی میکنیم ! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 66