اعتراف

خرید بک لینک

یک فنجان قهوه میریزم لب پنجره می ایستم بوی تلخی قهوه با بوی بارون قاطی میشه بارون بند اومده اما من دلم میخواست هنوز بارون میومد تا صداش افکارمو بهم میریخت و انقدر فیلم وار اتفاق این چند وقت اخیر تو سرم تکرار نمیشد تا مثلا من به فلانی پیام نمیدادم و با اون کس بیرون نمیرفتم ... یخورده از قهوه ام میخورم به این قسمت که میرسم یچیزی رو قفسه سینم سنگینی میکنه انگار که باز از اول میخوام اعتراف کنم و هیجان اون موقع بهم دست میده اما ناخودآگاه گلوم میگیره سخت بود گفتنش ولی من اون دوکلمه که همه جون میکنن تا یه عمر به هم بگن و گفتم . اما دردی از من دوا نکرد فقط اندوه دیگه ایی به دردای من اضافه کرد ...
میدونی من پشیمون نیستم فقط به اندازه ی ۲۰۶ عدد استخوانی که در بدن دارم غمگینم ! و دلم میخواد برم یجای دور خیلی دور روی تپه ایی ، صخره ایی ، بلندای جایی تنها برای مدت طولانی بشینم پاهامو تو شکمم جمع کنم به تمام این روزها به تمام این اعترافا فکر کنم
...

گویا زندگی میکنیم !...

ما را در سایت گویا زندگی میکنیم ! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 7:31

صفحه بندی